Monday, May 01, 2006


اسم من شارلوته ...
شارلوت .ای. کاباتیکا...
و تو چه ویلبری... ویلبر ... یه خوک
!!!Terrific, Radiant, Humble
(و useless!
حیف که شارلوت انقدی زنده نموند که اینم بنویسه)

زیاد اتفاق نمی افته که یک نفر پیدا بشه که هم یک دوست واقعی باشه و هم یک نویسنده ی خوب! شارلوت هر دوتاش بود.




Saturday, June 04, 2005
حالم بهم مي خوره، از بي صفتي از وقاحت ازبي چشم و رويي از قدر نشناسي از...




Wednesday, April 27, 2005

نامه پنجم
(از: چهل نامه ي كوتاه به همسرم
نوشته ي:نادر ابراهيمي)





عزيز من!

((شب عميق است؛اما روز از آن هم عميق تر است.غم عميق است اما شادي از آن هم عميق تر است.))

ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام،يا در جواني خود آن را در جايي نوشته ام.
اما به هر حال اين سخني ست كه آن را بسيار دوست دارم.ديروز ،نزديك غروب، باز ديدمت كه غمزده بودي و در خود.
من هرگز ضرورت اندوه را انكار نمي كنم؛چرا كه مي دانم هيچ چيز مثل اندوه، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد؛اما ميدان دادن به آن را نيز هرگز نمي پذيرم؛چرا كه غم ،حريص است و بيشتر خواه و مرزناپذير، طاغي و سركش و بد لگام.
هر قدر كه به غم ميدان بدهي، ميدان مي طلبد،و باز هم بيشتر و بيشتر...
هر قدر در برابرش كوتاه بيايي، قد مي كشد، سلطه مي طلبد و له مي كند...
غم عقب نمي نشيند مگر آنكه به عقب براني اش، نمي گريزد مگر آنكه بگريزاني اش ،آرام نمي گيرد مگر آنكه بيرحمانه سركوبش كني...
غم ،هرگز از تهاجم خسته نمي شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمي دهد.
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان بيهوده مي شود، و بي اعتبار، و نا انسان ،و ذليل غم ،و مصلوب بي سبب.
من، مثل تو، مي دانم كه در جهاني اينگونه دردمند، بي دردي آنكس كه مي تواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند، يك بي دردي ددمنشانه است،و بي غيرتي ست،و بي آبرويي، و اسباب سر افكندگي انسان.آنگونه شاد بودن،هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست،بل فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛و با اين همه،گفتم كه،براي دگرگون كردن جهاني چنين افسرده و غمزده، و شفا دادن جهاني چنين دردمند،طبيب،حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد، و دقايق معدود نشاط را از سالهاي طولاني حيات بگيرد.
چشم كودك و بيماران،به نگاه مادران و طبيبان است.
اگر در اعماق آن،حتي لبخندي محو ببينند،نيروي بالندگي شان چندين برابر مي شود.
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار،و به صداي دردناك گريستنشان،تا بداني كه اين،سخني چندان پريشان نيست.




عزيز من
اين بيمار كودك صفت خانه ي خويش را از ياد مران!
من،محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم ـ لبخندي در قلب،عليرغم همه چيز.




Thursday, January 27, 2005

سه داستان كوتاه
قسمت دوم:




برزخ
(يارب اين آتش كه بر جان من است...)


تو مي ني بوس نشسته بود.اون جلو،دم در.بيرون برف شديدي مي اومد.راننده خيلي با احتياط مي روند.از همون اول كه نشستن،راننده بخاري رو روشن كرده بود.باد گرمش درست تو صورتش بود.خيلي حال مي داد.
يه بار راننده يه ترمز وحشتناك كرد.نزديك بود بزنه به ماشين جلويي.جاده ليز بود.يه لحظه با خودش فكر كرد كاش نمي اومد.چشماشو بست.راننده آروم مي رفت.
خودشو جمع و جور كرد.سعي كرد از بدنه ماشين فاصله بگيره كه كمتر سردش بشه!حالا باد بهتر مي خورد تو صورتش...دلش براي يه نفر تنگ شده بود.يه نفر كه يه موقعي از وجود خودش بود.احساس تنهايي مي كرد.فكر مي كرد كاش يه بچه داشت.يه بچه كه مي تونست 24 ساعته بهش محبت كنه.هر روز براش كادو بخره و...در عوض اون بچه به اندازه همه دنيا دوسش داشت.بهش تكيه مي كرد ،اگه مريض مي شد ،گريه مي كرد.بهش وابسته بود...
همه جا سفيد بود،برف نمي اومد،راه كه ميرفت تا مچ پا تو برف بود.تو برفا مدوييد.بعد واي ميساد وبه پشت سرش نگاه مي كرد.جاي پاهاش منظم و رديف بودن.اون دورا يه درخت بود.يه درخت بزرگ.دوييد طرفش. پاي درخت كه رسيد پشت سرشو نگاه كرد .جاي پاهاش منظم ورديف بودن.برگشت.به درخت زل زد.درخت خيلي بزرگ بود.يادش اومد بچه كه بود وقتي برف مي اومد ،تو راه برگشت از مدرسه،بزرگترين تفريحش با دوستاش اين بود كه درختارو تكون بدن. بعد زيرش وايسن و حال كنن.اما اينو نمي شد تكون داد .اين خيلي بزرگ بود.فكر كرد اگه تنه بزنه خيلي بهتره .يه تنه به درخت زد .هيچي نشد.بعد يه تنه خيلي محكم زد.شاخه هاي درخته لرزيد.سريع دوييد زير شاخه ها كه برف بريزه رو سرش.چشماشو بست.منتظر شد.هيچي نشد.يه صدايي از پشتش شنيد.برگشت. يه گلوله برف خيلي بزرگ خورد تو صورتش .ضربه خيلي محكم بود.عقب عقب مي رفت.زير پاش خالي شد.
سقوط ميكرد .به درو ديوار يه جاي تاريك مي خورد و ميرفت پايين.افتاد توي آب .شنا كرد و خودشو كشيد بالا.افتاده بود تو يه چاه.مي ترسيد.بالا رو كه نگاه كرد خيلي تعجب كرد.احساس مي كرد عمق چاه بايد بيشتر باشه.فكر مي كرد خيلي از زمين بايد فاصله داشته باشه اما اينجوري نبود.حداكثر يك يا دو متر با زمين فاصله داشت.هر چقدر مي گذشت،به نظرش عجيب تر مي اومد.چطور ممكن بود تو عمق يكي دومتري زمين آب باشه؟!...به خودش جرئت داد. فرياد زدوكمك خواست.منتظرشد.هيچ صدايي نمي اومد.دوباره داد زد.بلندو بلندتر...سردش بود.از دستو پا زدن خسته شده بود.دلش مي خواست يه نفر كنار بخاري يه پتو بندازه دورش ،محكم بغلش كنه و بگه نترس من اينجام هيچ وقت تنهات نمي زارم.از چشاش اشك مي اومد.ناراحت بود.آرزوي مرگ مي كرد.حالا آروم و خفه ،طوري كه خودشم به زور مي شنيد كمك مي خواست.بعد ساكت شد.بالا رو نگاه كرد.تار مي ديد.چشاش پر اشك بود.هيچ خبري نبود.انگار داره در گوشي براي يه نفر صحبت مي كنه زمزمه مي كرد:"چه شبي بود و چه فرخنده شبي،آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد،كودك چشم من اين قصه شاد از لبان تو شنيد زندگي ،زندگي ،زندگي..."از بالا صداي پا مي اومد.يه نفر روي چاه خم شد.صورتشو نميديد.چشماش پر اشك بود."زندگي،زندگي،زندگي..."اون آدم دستشو به طرفش دراز كرد.فكر كرد اشتباه مي بينه...تند و تند پلك مي زد،هر چي پلك مي زد به جاي اينكه واضح تر ببينه تار تر مي ديد."...آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز،بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز..."اونم دستشو دراز كرد كه دست اون آدمو بگيره.دستشون بهم نميرسيد.بدنشو به طرف بالا كشيد.احساس كرد بدنش به سمت بالا حركت مي كنه،خيلي تعجب كرد.مي ترسيد.اون دست دور مي شد.مي رفت بالا.بدن اونم مي رفت بالا.دستش هنوز به طرف دست اون آدم بود.بدنش از چاه بيرون مي اومد.ميرفت بالا...بالا،بالا...تو آسمونا...دست اون آدم ازش دور و دورتر ميشد...بعد...ديگه هيچي نبود...
تو مي ني بوس نشسته بود.اون جلو،دم در.بيرون برف شديدي مي اومد.

((انتها!))




Sunday, January 09, 2005


"سه داستان كوتاه"
قسمت اول:




سر بلاتكليفي
(دوستان!شرح پريشاني من گوش كنيد)


ميدونين،ما اول سه تا بوديم،خودمونو مي گم.يعني خودم، خودم و خودم.البته همه مون با هم دنيا نيومديم.يكيمون سال 63 دنيا اومد يكيمون سال 80 ،اون يكي مون 82.اون يكيمون كه 63 دنيا اومد از همه خيلي بزرگتر بود،خيلي عاقل تر بود .راهنماييهاش خوب بود.هنوز هم هست!يه كمي خشكه اما مهربون و دوست داشتنيه ،خدا وكيلي از ما دوتا هم خيلي خوشگلتره ،يادمه قديما خيلي ضد پسر بود، با همه دوستاش كه دوست پسر داشتن(آخه ما دختريم)يه جورايي ور مي رفت.اذيت ميكرد ،مسخره شون مي كرد.مخصوصا اونايي كه مي خواستن و اميدوار بودن با دوست پسراشون ازدواج كنن.اون خيلي ضد ازدواجه از بچگيش قسم خورده ازدواج نكنه.دلايل خودشو داره.تازه خودشم معتقده دلايلش مسخره اس.هنوزم همين جوريه !
مااز نظر اخلاقي مشتركات زيادي داشتيم مثلا همه مون مهربون بوديم،يا همه مون پامون تو كفش بو مي گرفت اما اون 82ايه خيلي باهامون فرق داشت ، اصلا يه آدم ديگه بود،انگار با ما نبود ،انگار هيچكدوممونو دوست نداشت،نسبت به ما خيلي منزوي ،خيلي گوشه گير بودبعضي وقتا كه بد پاچه مي گرفت.خيلي وقتا قاطي مي كرد اما اونم مهربون بود.
ما دوتا شنيده بوديم عاشق شده!!! ما كه نديديم ولي مي گفتن تا طرفشو ميديدانگار نشسته باشه تو حوضچه شير ولرم!! يهو با همه خوب ميشد،همه رو دوست داشت، مثه ما براي همه بي مناسبت كادو مي خريد.انگار از روح ما بهش تزريق مي كردن.آخي... الهي بميرم ،وقتي اينارو براتون تعريف مي كنم چشام پر اشك ميشه،دلم آتيش مي گيره.آخه شما كه نبودين اما ما مي ديديم.اون خيلي زجر مي كشيد.با ما حرف نميزد ،وقتي مثه ابر بهار گريه ميكرد(اين بهارا رو نميگما،اينا ديگه بارون نداره! اون بهارا، بهاراي قديم)گريه اش ميشد ضجه ،ضجه اش ميشد نفس تنگي ،نفس تنگي ميشد يه مايع زردي كه مياورد بالا، بعد ديگه گريه نمي كرد. دوست داشت بخوابه.آخه فكر مي كرد اينجوري يادش ميره.خوب ميدوني هميشه اين شعر رو مي خوند: خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشي هاست.
ميدونين ، ما تا حالا خيلي عاشق ديده بوديم،خيلي زياد،اما اين خيلي غريب بود،عجيبم بود.يعني ميدونين براي اين زمان خيلي غير قابل درك بود ،بعضيا مي گفتن زياده روي ميكنه، بعضيا مي گفتن خوب عاشقه ديگه! بعضيا براشون خيلي تعجب آور بود كه، اين همه آدم چرا عاشقه اين شده!!!!!!!!!!!بعضيااصلا نمي فهميدن عاشقه .فك مي كردن خله! اما حقيقتش هيچ كدومشون درك نميكردن،حق داشتن ،تا حالا نديده بودن...اما يكي بود، يه نفر بود كه با ما سه تا خيلي دوست بود.از بقيه بيشتر دركش مي كرد.خيلي دوسمون داشت.هنوزم داره.اون هم مثه63 ايمون خيلي بزرگ و عاقل بود.اون 64 دنيا اومد.من يادم نيست.فكر كنم بچه كه بود خيلي بامزه بود.مي دونين اون 82ايه خيلي اون خانومه رو دوست داشت،دوست داشت صميمي ترين دوستش باشه،نمي شد.دوست داشت از ما دوتا براش بگه نمي شد.دوست داشت باهاش زندگي كنه نمي شد...آخه مي دونين اين وسط يه مشكلي بود...اون با يكي يه نسبت خاص داشت...بيشتر از اين توضيح نميدم ،درست نيست .ما نبايد رازهاي ديگرونو فاش كنيم(هر چند خيلي وقتا نكرده متهميم).
به هر حال سرتونو درد نميآرم .خودمم به اندازه كافي غمگين شدم كه ديگه نمي تونم ادامه بدم.دلم خيلي براي 82ايه مي سوزه.اون عصر دوشنبه 14دي مرد.ميگن خودكشي كرد.نمي دونم .ما اونجا نبوديم.به ما اجازه ندادن جنازه اش رو ببينيم(هر چند اون روز كه اومد خونه ديگه جنازه شده بود!!!)جز يه نفر كسي نمي دونه دوشنبه چي شد كه بعدش 82اي شكست و مرد.خيلي بد شد،ما خيلي اونو دوست داشتيم.برامون عزيز بود،با ما بزرگ شده بود.مي گفتن تجربه هايي داشته كه ما نداشتيم!! از اون تجربه هاي لذت بخش روزگار!!!دلم براش تنگ شده .خدا كنه ما هيچ وقت ديگه اونيو كه به خاطرش مرد رو نبينيم(((البته ميدونين اون 80 ايمون خيلي اونو ديده بود(در واقع اون80 اي دو سه روز قبل اينكه اونو ببينه دنيا اومد.)ولي اون مي گفت فلاني اصلا آدمي نبود كه كسي مثه ما بتونه عاشقش بشه.اونم مثه بقيه 82اي رو درك نمي كرد.خيلي عذاب آوره كه آدم تو يه دنياي 6 مليارد نفري زندگي كنه اما فقط يه 64 ي ، يه كمي دركش كنه و بفهمتش،بازم ايول به شعور اون)))چون ممكنه ما ،حتي اون 63 ايه كه اين همه ضد پسره ،يه روزي همين جوري كه 82ايه عاشق شد،عاشقش بشيم و تو عشقش مثه باتلاق فرو بريم و كسي نتونه درمون بياره...


تموم شد!




Tuesday, January 04, 2005


بود؟؟؟؟!




شب نبود.
تاريك نبود.
از هيچ كوچه اي نمي گذشتم.
دلم نمي خواست هيچ كس نباشه غير يه نفر.


شب نبود .
تاريك هم نبود.
هيچ پاركي نبود،
هيچ درختي نداشت،
سايه هاي درختاش اصلا سياه نبودن.
اصلا توهمي نبود.


شب نبود.
تاريكي شكلي نداشت.
نه حافظ بود ،ته مولانا،نه شمس بود ،نه باخ.
دي نبود،خرداد هم نبود.نه،نه ،مهر نبود.
هوا سرد نبود،
باد نمي اومد،
بارون؟!
برف؟!..


نه شب بود،
نه تاريك بود.
نه دل بود،
نه آدم.
نه زندون بود،
نه قفس....

نه، شب نبود،
نه ،نه،به خدا تاريك نبود...





Saturday, December 18, 2004
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن

باز كن پنجره را

تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زيبايي را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد
آري از سادگيش
جون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد


باز كن پنجره را

تو اگر باز كني پنجره را
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سر چشمه نميگردد باز
بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز

باز كن پنجره
صبح دميد!





[ خانه| پست الكترونيك ]


 
 خانه

پست الكترونيك



:قشنگترين آهنگ دنيا Nothing else matters



*دوستان*





اون دو نفر

عزرائيل عزيز

آفتاب مهتاب

قدرت تفكر

اشكان موزيك


بريد اينجا پروفايلمو ببينين





شيمبيل سفارش رفقا،والله ميگن يه چيزيه شبيه كنتر






مي خواي بدوني تا الان چند وقته كه زنده اي؟؟؟

تاريخ تولد خودتو به ميلادي اين پايين ثبت كن
Month Date Year Hours



تو
،ماه
هفته
روز
،ساعت
دقيقه
ثانيه و
...ميلي ثانيه است كه زنده اي
ببين چه سريع مي گذره...بجنب يه كاري بكن
مونده به تولد بعدي ات
Thank you for visiting
laklak

*آرشيو*