نامه پنجم
(از: چهل نامه ي كوتاه به همسرم
نوشته ي:نادر ابراهيمي)
عزيز من!
((شب عميق است؛اما روز از آن هم عميق تر است.غم عميق است اما شادي از آن هم عميق تر است.))
ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام،يا در جواني خود آن را در جايي نوشته ام.
اما به هر حال اين سخني ست كه آن را بسيار دوست دارم.ديروز ،نزديك غروب، باز ديدمت كه غمزده بودي و در خود.
من هرگز ضرورت اندوه را انكار نمي كنم؛چرا كه مي دانم هيچ چيز مثل اندوه، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد؛اما ميدان دادن به آن را نيز هرگز نمي پذيرم؛چرا كه غم ،حريص است و بيشتر خواه و مرزناپذير، طاغي و سركش و بد لگام.
هر قدر كه به غم ميدان بدهي، ميدان مي طلبد،و باز هم بيشتر و بيشتر...
هر قدر در برابرش كوتاه بيايي، قد مي كشد، سلطه مي طلبد و له مي كند...
غم عقب نمي نشيند مگر آنكه به عقب براني اش، نمي گريزد مگر آنكه بگريزاني اش ،آرام نمي گيرد مگر آنكه بيرحمانه سركوبش كني...
غم ،هرگز از تهاجم خسته نمي شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمي دهد.
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان بيهوده مي شود، و بي اعتبار، و نا انسان ،و ذليل غم ،و مصلوب بي سبب.
من، مثل تو، مي دانم كه در جهاني اينگونه دردمند، بي دردي آنكس كه مي تواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند، يك بي دردي ددمنشانه است،و بي غيرتي ست،و بي آبرويي، و اسباب سر افكندگي انسان.آنگونه شاد بودن،هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست،بل فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛و با اين همه،گفتم كه،براي دگرگون كردن جهاني چنين افسرده و غمزده، و شفا دادن جهاني چنين دردمند،طبيب،حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد، و دقايق معدود نشاط را از سالهاي طولاني حيات بگيرد.
چشم كودك و بيماران،به نگاه مادران و طبيبان است.
اگر در اعماق آن،حتي لبخندي محو ببينند،نيروي بالندگي شان چندين برابر مي شود.
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار،و به صداي دردناك گريستنشان،تا بداني كه اين،سخني چندان پريشان نيست.
عزيز من
اين بيمار كودك صفت خانه ي خويش را از ياد مران!
من،محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم ـ لبخندي در قلب،عليرغم همه چيز.